بیت کوین

آوریل 23, 2013 by

Image

بیت کوین اولین پول مجازی کاملا غیر متمرکز دنیاست. بیت کوین با سرعت زیاد مشغول تغییر دادن دنیای اطراف ماست. تغییری از جنس تغییری که اینترنت در زندگی همه ایجاد کرد. شاید هم بزرگ تر.

در این نوشته من قصد ندارم وارد جزئیات طرز کار بیت کوین شوم و به لینک های انتهای پست بسنده می کنم. اما فکر می کنم بیت کوین برای کسانی که در ایران زندگی می کنند و شاهد تورم سرسام آور همیشگی هستند، جایگزینی برای ذخیره ارزش پول است. شاید بهتر از دلار و بهتر از طلا

این ویدیو (+)  را ببینید که در مورد تورم آرژانتین و استفاده مردم از بیت کوین برای مقابله با آن است. هر چند وضعیت ایران شاید به بدی وضعیت آرژانتین نباشد ولی مردم با مشکلی از همان دست مواجه هستند. 

بیت کوین به دلیل ماهیت غیرمتمرکز به سلطه بانک ها بر سیستم اقتصاد پایان می دهد. هزینه های انتقال پول را به صفر می رساند و محدودیت ارسال و دریافت پول بسته به موقعیت فیزیکی را از بین می برد. 

از طرف دیگر منتقدین بیت کوین غیر قابل کنترل بودن آن را برای کل جامعه مضر می دانند چرا که کارهایی نظیر پول شویی یا سرمایه گذاری برای کارهای تروریستی یا جرم های دیگر را بسیار آسان می کند. در نهایت البته بحث بر سر این نکته کلیدی است که آیا باید به تعداد محدودی حکومت مرکزی اعتماد کرد یا به کل شبکه  انسانی. برای پاسخ دادن به این سوال شاید کمی بیشتر زمان لازم باشد.

ملاحظات امنیتی بیت کوین هم بسیار متفاوت اند. شما پول تان را خودتان ذخیره و خرج می کنید. پس مثل پول فیزیکی قابلیت دزدیده شدن دارد تنها تفاوت در این است که بیت کوین به طور دیجیتالی و از روی کامپیوتر شما و یا کسی که کیف مجازی شما را نگه می دارد دزدیده می شود. چون سیستم متمرکز وجود ندارد فراموش کردن کلمه عبور تقریبا مشابه آتش زدن پول است. راهی برای برگشت وجود ندارد! با تمام این اوصاف همانطور که مشکلات امینتی پول نقد فیزیکی تا حدود زیادی حل شده است، امنیت بیت کوین هم روز به روز بهتر می شود. 

آنچه که بیت کوین را برای برخی بیش از اندازه جذاب کرده نوسانات بسیار شدید آن در برابر پول های فیزیکی است. چند سال قبل یک پیتزا به قیمت ده هزار بیت کوین خریداری شد (+). به نرخ آن زمان پیتزا معادل 30 دلار خریداری شده بود. امروز هر یک بیت کوین صد و سی دلار قیمت دارد!! این قضیه به قدری معروف شده که بسیاری از سایت ها قیمت فعلی آن پیتزای کذایی را در بین شاخص های بیت کوین هر لحظه به روز می کنند. با نرخ برابری امروز شاخص پیتزای بیت کوینی 1.3 میلیون دلار را نشان میدهد.

بیت کوین برای کشور ما پیامدهای بسیار جالب تری هم دارد. اگر بیت کوین رایج تر شود اعمال تحریم ها علیه ایران به شدت سخت تر خواهد شد. اگر تاجر ایرانی جنس خود را به بیت کوین بفروشد تراکنش از سیستم بانکی رد نمی شود و بنابراین محدودیت معامله با اتباع ایرانی ضمانت اجرایی خود را به کلی از دست می دهد.

اگر شما کالا یا خدماتی را عرضه کنید و بیت کوین دریافت کنید حتی لازم نیست آن را تبدیل به دلار یه ریال کنید. می توانید بیت کوین های خود را در اینترنت خرج کنید یا حتی در کشوری کاملا متفاوت کالا یا سرویس با بیت کوین خریداری کنید.

برای اکثر ایرانیانی که داخل کشور زندگی می کنند کردیت کارتی که بشود با آن خرید آنلاین کرد دست نیافتنی است. با بیت کوین تمامی این محدودیت ها از بین می رود.

بسیاری از کشورها محدودیت هایی برای پول نقدی که وارد آن کشور میکنید یا از آن خارج می کنید دارند. با بیت کوین کسی نمی تواند بفهمد چه قدر پول در کیف خود دارید یا حتی چندتا کیف دارید. به نظرم قضیه جالبی است که روز به روز جالب تر خواهد شد.

https://www.weusecoins.com/en/    یک ویدیوی کوتاه آموزشی

https://mtgox.com/   بزرگترین بورس فعلی بیت کوین 

https://campbx.com/ بورس آمریکایی بیت کوین

https://www.bitinnovate.com/ سایتی برای خرید و فروش بیت کوین در استرالیا

خوشبخت ها

فوریه 7, 2013 by

هیچ فکر کردید چرا «و تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی کردن» جمله آخر داستان‏ه؟ چه جمله‏هایی می‏تونه بعد از این جمله بیاد؟ هیچ فکر کردید ما با چه داستان‏های تهوع‏آوری طرف بودیم اگر بعد از این جمله، داستان ادامه پیدا می‏کرد؟ چرا؟ چون خوب بودن و خوش بودن موضوع جالب جذابی نیست.  به درد کسی نمی‏خوره. چون خوشحالی و خوشبختی رو هر کس به تنهایی میتونه از پس‏ش بر بیاد. این غم و ناراحتی و دردسره که به درد مطرح کردن می‏خوره. چون بعضی وقت ها تحمل ش یا راس و ریس کردن‏ش کار یک نفر نیست.   تعریف کردن خوبی و خوشی باید همون یه جمله باشه. اون هم آخر داستان. ‏ حالا کتاب‏ی رو تصور کنید که با اون جمله شروع بشه. چه دردناک. چه ناراحت کننده. چه اتلاف وقتی. آخر همه داستان‏ها هم البته خوش نیست. اما اگر آخر یک قصه خوش است باید فقط آخرش خوش باشد و نه از اول تا آخرش. وگرنه حداقل چیزی که می‏شود گفت این است که جالب نیست. ارزش خواندن ندارد.‏ ‏

آدم‏هایی هستند که داستان‏هایشان با جمله‏ای شروع می‏شود که معمولا انتظار دارید جای جمله آخر باشد. آدم‏های آکنده از خوبی و خوشی و خوشبختی. شما ناخودآگاه فکر می‏کنید چه‏قدر حوصله شنیدن قصه‏شان را ندارید. و آن‏ها فکر می‏کنند که شما حتما حسودی‏تان شده. بی آن‏که متوجه باشند دارند چه قصه افتضاحی را تعریف می‏کنند.‏

 

هامون

ژوئیه 27, 2012 by

چند روز پیش فیلم هامون رو دوباره دیدم. اول این که به نظرم آثار مهم ادبی و هنری را باید چند بار دید و خواند. با فاصله. آدم به مرور زمان دیدش نسبت به جهان عوض می‌شود و آثار بزرگ برای هر مقطع از زندگی چیزهایی دارند که شاید قبلا دیده نمی‌شدند. اصلا شاید دلیل ماندگاری این آثار این است که افراد بسیاری که طبعا جهان‌بینی‌های متفاوت داشته‌اند آن را اثرگذار یافته اند. من اصلا یادم نیست دفعه های پیش در این فیلم چه چیزی می‌دیدم ولی این‌بار انگار که یک فیلم جدید دیده بودم. با دهانی که در آخر فیلم باز می‌ماند. با حس تحیر و تحسین‌ی که تمام وجودت را پر می‌کند.
دوم این که روز بعد از دیدن فیلم نقدهای مختلف از فیلم که روی اینترنت بود را خواندم. آن چیز که تعجب شدید من را برانگیخت این بود که احمقانه ترین نقد موجود حداقل در فضای اینترنت نوشته مرتضی آوینی است. ایشان پریشان گویی را به حد اعلا رسانده بود. تا جایی که به جای نقد فیلم نقد شخصیت های فیلم را کرده بود. مثلا فیلم نشان می‌داد که هامون کتاب‌های بی‌ربط یه هم می‌خواند و خواندن‌ش را هم به بقیه پیشنهاد می‌دهد. و آوینی به شخصیت درون فیلم و کارگردان فیلم تاخته بود که شما چقدر مسخره هستید که نمی‌دانید این‌ کتاب های سنخیتی با هم ندارند. خب پدرجان طرف زحمت کشیده بود که همین حرف را بزند. که روشنفکر ایرانی در به در تکه ای بینش ناب به هر دری می‌زند و باز سرخورده و ناامید است.
یا مثلا مهشید زن هامون که تمام فیلم داد می‌زند که سمبل است را به باد فحش و فضیحت گرفته که خودش و طبقه‌ای که از آن می‌آید اشرافیت زده و چنین و چنان است. و دوباره دست آویزی پیدا کرده برای تاختن به فیلم و کارگردان‌ش. درست مثل اینکه شما در مورد یک دزدی از بانک نقاشی بکشید یا داستان بنویسید و متهم شوید به دست داشتن در دزدی.
یاد آقای هامون سینمای ایران هم گرامی

ترن

آوریل 19, 2012 by

من ترن را دوست ندارم. همه تجربه سوار شدن به ترن بوی آهن می‏دهد. ایستگاه‏ها، توی ترن، صندلی‏های چرمی. همه‏اش به نظرم بوی آهن می‏دهد. و فکر اینکه تمام چند ده تا ترن‏ی که از ایستگاه سنترال رد می‏شوند همیشه خدا یا بیشترمواقع خدا دقیق سر وقت می‏آیند این بوی آهن را شدیدتر می‏کند. اصلا شاید این بوی آهن است که مردم در اتوبوس صمیمی‏تر به نظر می‏رسند تا در ترن. در ایستگاه‏های ترن آدم همیشه غریبه است. غریبه بین غریبه‏هایی که با عجله قرار است به یک کار مهم سر ساعت برسند. تنها چیزی که از حس ماشینی ترن کم می‏کند و بوی آهن را از یادت می‏برد نوجوان‏های مدرسه‏ای الکی خوش یا بعضی وقت‏ها جوان‏های مست اند که پنج شش نفری توی واگن تو سوار می‏شوند وآن را روی سرشان می‏گذارند. بعد از چند بار البته ترجیح می‏دهی با همان بوی آهن و زندگی ماشینی ات بسازی و افسرده بشوی و در سکوت غریبه‏های اطرافت گم در هیاهوی گنگ ریل‏ها  با عجله و سر وقت به مقصدت برسی.‏

اینجا بدون من

آوریل 9, 2012 by

فیلم‏ی که ارزش دیدن و ارزش دوبار دیدن را دارد

هشدار ثبت احوال درباره گرایش به اسامی خارج از عرف مذهبی

فوریه 21, 2012 by

بک مقام مهم ثبت احوال ایران از رایج شدن نام‌های ایرانی ابراز انزجار کرد. این مقام مهم که دوست دارد اسم اداره‌شان هم بشود ثبت احوال الایران همچنین تاکید کرد باید با هرگونه تلاش ایرانیان برای رهایی از قید و بند اعراب به شدت برخورد شود.
نکته جالب توجه این که ایشان در همایشی با عنوان مهندسی فرهنگ نام‌گزینی سخنرانی می‌کردند. وی افزود مهندسی انتخابات خیلی حال داد بقیه کارها رو هم می‌خوایم مهندسی کنیم.

درباره تعریف متفاوت ما از اورژانس

فوریه 4, 2012 by

این را می‏خواستم چند وقت پیش بنویسم ولی تنبلی کردم. اون موقع یکی از دوستان خوبم تجربه تلخ‏ش رو از سیستم درمانی استرالیا نوشته بود. فکر می‏کنم اکثر انتقاد ما به سیستم درمانی استرالیا در زمینه اورژانس است. من البته نه وکیل مدافع استرالیا هستم نه فکر می‏کنم استرالیا بهترین جای دنیاست. ولی گفتم تجربه خودم رو بنویسم شاید به درد بخوره. قبل‏ش هم بگم که من هم پنج سال پیش در ملبورن برای اولین بار با سیستم اورژانس استرالیا مواجه شدم و با دعوا و درک و اعصاب خوردی بدون دیدن دکتر، از بیمارستان رفتم خانه.‏

بعد از اون برای داریس یکی دو بار دیگه رفتیم اورژانس ولی متوجه شدیم که هرچی داریس بزرگتر می‏شه میزان معطلی ما هم داره با سرعت نمایی بیشتر می‏شه. این شد که دیگه رضایت دادیم از سرویس تلفنی استفاده کنیم و فهمیدیم که کلا جریان رو درست متوجه نشده بودیم از اولش.‏
داستان اینجا این جوریه که شما باید همیشه اول تشریف ببرید دکتر عمومی. اگه دکتر تشخیص داد که کارتون اورژانسی است یک نامه به شما می‏ده و به بیمارستان هم موضوع رو خبر می‏ده. اما اگر که یه وقت اتفاقی افتاد که به دکتر دسترسی نداشتید زنگ می‏زنید به هلث دایرکت (توی ویکتوریا فکر کنم نرس آن کال باشه) و با یک پرستار رجیستر شده صحبت می‏کنید. دفعه قبل که من زنگ زدم به این سرویس شبی بود که داریس اومد و گفت یکی از اسباب بازی‏هاش رو کرده توی بینی‏ش. و خون هم از بینی‏ش جاری بود. کرشمه طبق عادت همیشه پرید که آماده بشه بریم اورژانس. اما من یاد معطلی افتادم و تلفن به دست شدم. در کمتر از دو سه دقیقه کارمون تموم شد. و فهمیده بودیم که خطری وجود نداره و باید مواظب چه چیزهایی باشیم که نشون دهنده خطر احتمالی خواهد بود. درست یادم نیست ولی مثلا تو این مایه‏ها که در دو سه ساعت آینده اگر مایع زرد از بینی‏ش خارج شد باز به ما زنگ بزنید.‏ امروز دفعه دوم بود که زنگ زدم بهشون. الیسا در یک لحظه غفلت ما مقدار قابل قبولی کرم ضد آفتاب قورت داده بود. که البته از نظر ما مشکلی نداشت ولی بعد از حدود یک ساعت شروع کرد به گریه و ساکت نمی‏شد و راه هم نمی‏رفت. پرستار پشت خط پنج شش تا سوال ازم کرد. گفت کرم ضد آفتاب جزء مواد سمی نیست ولی احتمالا دلش درد می‏کنه. مایعات گرم به‏ش بدید و زنگ بزنید به این شماره که مرکز سم هست و مشخصات دقیق کرم رو بهشون بدید تا کامل مطمئن بشید.‏
سرتون رو درد نیارم ولی در هر کدوم از این موارد اورژانس رفتن معادل کلی وقت تلف شده و اعصاب شخم خورده می‏بود. ضمنا خوبی این سرویس اینه که یه برنامه کامپیوتری هم با اطلاعاتی که پرستار از شما می‏گیره به تصمیم‏گیری نهایی اون پرستار کمک می‏کنه. نکته در این‏جاست که آدم وقتی وارد یه کشور دیگه می‏شه باید به چهارچوب‏های اون کشور عادت کنه و قلق‏ش دست‏ش بیاد. خیلی هم بحث درست و غلط وجود نداره. مثلا تو ایران اگه دو سه تا ماشین جلوتر از شما هم ترافیک رو مختل کرده باشه شما مجازید که بوق بزنید و راه رو باز کنید ولی در استرالیا شما ساکت می‏مونید تا یا خود طرف راه بیفته یا حداکثر ماشین چسبیده به‏ش به حرکتی بکنه. ‏ خلاصه کلام این‏که بقیه کشورها رو نمی‏دونم ولی تو استرالیا اورژانس یعنی اورژانس. یعنی واقعا شرایط اضطراری فوق‏العاده. اگه الکی هی آژیر قرمز رو بکشید انتظار نداشته باشید که چندتا هواپیمای جنگی بلند شن بیان کمک‏

ارزش نسبی

ژانویه 19, 2012 by

اول آدرس شرکتی که من در ایران کار می‏کردم بود فاطمی سر سیندخت. این فاطمی سر سیندخت معروف بود به تصادف. شاید هر روز یک تصادف هم زیاد اغراق نباشد ولی هفته‏ای دو سه تا حتما اتفاق می‏افتاد. چهارراه پلیس هم داشت بعضی وقت‏ها. جلوی چشم پلیس خیلی ماشین‏ها شاخ‏به‏شاخ شدند و خیلی عابرها له و لورده. برای ما ساکنان طبقه سوم دیگر عادی شده بود. صدای ترمز کشیده و بعد بنگ. و بعد پشت پنجره و احیانا کمک اگر که اوضاع خیلی خراب بود. یک مشکلی داشت این چهارراه. سرپایینی سیندخت بود یا نقطه کور داشت یا هرچه نمی‏دانم. لابد راهنمایی رانندگی هم نمی‏دانست. امیدوارم تا به حال حداقل آنها فهمیده باشند مشکل از کجاست.‏
این‏جا در سیدنی من با اتوبوس می‏رم سر کار. روبروی ایستگاه اتوبوس یک پارکینگ هست که بعضی‏ها که فاصله خونه‏شون تا ایستگاه زیاده با ماشین میان، ماشین‏شون رو اون‏جا پارک می‏کنن و میان این‏طرف خیابون که سوار اتوبوس بشن. منتها به جای این‏که دویست متر برن بالا، از خط عابر رد بشن و بعد دویست متر برگردن پایین معمولا از وسط خیابون رد می‏شن. معمولا هم اونجا ترافیک سنگینه و از لای ماشین‏ها بدون مشکل رد می‏شن. من دو سال هست که این مسیر رو می‏رم و تاحالا ندیدم مشکلی برای کسی پیش اومده باشه.‏
چند روز پیش یک نامه توی صندوق پست بود که نظرم رو جلب کرد. به نام فرد پست نشده بود ولی تبلیغاتی هم نبود. خیلی رسمی و مودبانه نوشته بود که در طول پنج سال گذشته چهار تصادف در فلان نقطه که همان روبروی ایستگاه اتوبوس باشد اتفاق افتاده. ما ناظر فرستادیم و در طول یک روز سیزده نفر جانشان را به خطر انداخته‏اند. پس از بررسی راه‏های مختلف تصمیم گرفته‏ایم که وسط خیابون فنس بذاریم که کسی نتونه رد بشه. اگر مشکلی با این قضیه دارید با ما تماس بگیرید.‏‏
ارزش جان و نظر آدم‏ها به کنار. من در حین خوندن اون نامه تنها صدایی که می‏شنیدم صدای ترمزهای شدید کشیده فاطمی سر سیندخت بود.‏

درباره آن پانزده هزار نفر و این چند نفر

سپتامبر 23, 2011 by

فکر کردم که اگه این اتفاق تو استرالیا افتاده بود چطوری بود. یعنی مثلا اگه یه قهرمان ورزشی یا یه هنرپیشه معروف رو یکی زده بود کشته بود و مجازات اعدام هم مجاز بود و قرار بود نصف شب قاتل رو دار بزنن چی می‏شد؟ یعنی هیچ کس از خونه بیرون نمی‏آمد؟ سخت می‏تونم قبول کنم که شلوغ نمی‏شد. خیلی جاها می‏خونیم که یکی نوشته من نمی‏تونم بفهمم چرا این‏همه ملت برای تماشای یه اعدام جمع شدن. به نظر من اصلا مهم نیست که همه بفهمن یه عده چرا برای یه کاری جمع شدن. مثلا شاید خیلی ها نتونن بفهمن چرا کلی استرالیایی وسط نصف شب زمستون جمع شدن فوتبال استرالیا آلمان رو ببینن که با اون افتضاح ببازه. یا نفهمن چرا این همه آدم از شب قبل واسه آی‏پد دو صف کشیدن و تو خیابان خوابیدن با این‏که آی‏پد یک شون هم همراه‏شون بوده. صرف‏ نظر از این‏که شما درک کنید یا درک نکنید که این‏ها چرا این کار رو می‏کنن اگر واقعا فکر می‏کنید این کار اشتباه است باید یه کاری براش بکنید. مبارزه روشنفکرهای ما با اعدام این شده که چند روز قبل‏ و بعدش تو اینترنت یه کم گرد و خاک کنن و برن منتظر اعدام بعدی بشینن. من هم نمی‏فهمم و نمی‏خوام هم بفهمم که چرا طرف از خواب‏ش زده کله سحر پاشده رفته تماشای اعدام. ولی تویی که به کل مملکت و آدم‏های توش فحش می‏دی به خاطر این اتفاق چرا از خواب‏ت نزدی بری مخالفت کنی. نه من اصلا نمی‏گم کسی هزینه بده. دیگه خودمون رو می‏شناسیم دیگه. یه تکه مقوا دستت می‏گرفتی روش می‏نوشتی اولیای دم لطفا بخشش یا هر چی که دوست داشتی که هنجار شکنی نباشه و انسانی باشه. من راحت می‏تونم تصور کنم که برای اون اعدام خیالی‏م تو استرالیا کلی تماشاچی بیاد. ولی نمی‏تونم تصویر یه تعداد دیگه رو از تخیل‏م بیرون کنم که با پلاکاردهاشون و کتابچه‏هاشون و صحبت‏هاشون نشون بدن که موافق این کار نیستن. تفاوت ما با بقیه کشورها تفاوت عوام‏مون نیست. تفاوت خواص‏مونه

محله قدیمی

سپتامبر 14, 2011 by

تقریبا هفت هشت ماه پیش کل تیم ما منتقل شد به یک دپارتمان دیگه و به دنبال اون کل تیم از طبقه 26 رفت به طبقه 25. من از اون روز که جابه‏جا شدیم دیگه پیش نیومد که برم طبقه 26 تا همین امروز که یه جلسه اونجا داشتم. انگار که رفته باشم محله قدیمی مون. دنبال میز خودم می‏گشتم. دنبال قیافه‏های آشنا. دنبال چیزهایی که عوض شدن یا چیزهایی که همون جوری موندن. انگار یه قسمتی از مغز فقط کارش اینه که دلبستگی درست کنه با چیزهای الکی. براش هم مهم نباشه که همین طبقه بالا باشه و نود و نه درصد چیزهاش هم مثل بقیه طبقه‏ها باشه و آدم‏هاش رو هم هر روز ببینی . آزار داره ها