تقریبا هفت هشت ماه پیش کل تیم ما منتقل شد به یک دپارتمان دیگه و به دنبال اون کل تیم از طبقه 26 رفت به طبقه 25. من از اون روز که جابهجا شدیم دیگه پیش نیومد که برم طبقه 26 تا همین امروز که یه جلسه اونجا داشتم. انگار که رفته باشم محله قدیمی مون. دنبال میز خودم میگشتم. دنبال قیافههای آشنا. دنبال چیزهایی که عوض شدن یا چیزهایی که همون جوری موندن. انگار یه قسمتی از مغز فقط کارش اینه که دلبستگی درست کنه با چیزهای الکی. براش هم مهم نباشه که همین طبقه بالا باشه و نود و نه درصد چیزهاش هم مثل بقیه طبقهها باشه و آدمهاش رو هم هر روز ببینی . آزار داره ها