نامه ای به آینده وحال

دسامبر 16, 2009 با saeidziaei

یه سی‏دی مجاز برامون از ایران اوردن حاوی بازخوانی آهنگ‏های قدیمی. فکر کنم اسم خواننده شیدا باشه. برای این‏که آلبوم مجوز بگیره مجبور شدن یه هم‏خوان مرد کنارش بذارن. البته صدای ایشان انقدر ضعیف است که به راحتی می‏شه از صدای خواننده اصلی لذت برد.‏ اصولا خیلی وقت‏ها صدای این آقا رو نمی‏شه شنید ولی خب دیگه اگه نباشه حرام است.‏

گفتم یه دو خط این‏جا بنویسم که آیندگان فکر نکنن همه به حماقت صحه می‏ذاشتن. اگه شما در مقطعی از تاریخ این نوشته رو می‏خونید که عصر ما در کتاب‏های تاریخ‏تون هست بدونید که هیچ هم ما به حماقت عادت نکرده بودیم . حرف‏ی هم اگه نمی‏زدیم واسه این بود که کارهای مهم‏تر داشتیم  وگرنه این چیزها خیلی تابلو بود که احمقانه‏س و ضمنا کسی هم تحریک نمی‏شد با صدای تک‏خوان زن.  حتی یکی دو نسل قبل از ما هم که ما خبر موثق ازش داریم کسی تحریک نمی‏شده. ‏

جدا من که هر وقت صدای این خواننده مرد رو در پس زمینه می‏شنوم یاد “وهن نظام” می‏افتم. لازم نیست که رئیس دولت کودتا جناب ا.ن. حرف بزنه که وهن نظام از توش در بیاد. همین کارا رو که می‏کنید کلی کار ا.ن رو راحت می‏کنید.‏

زن سبز- مرد سبز

دسامبر 9, 2009 با saeidziaei

تقدیم به اصولگرایان ارزشی-کودتاچی بابت انتشار عکس‏های مجید توکلی با لباس زنانه

چه اصراری دارید که حماقت و عقب‏مانده‏گی تان را فریاد کنید؟ چه پشت‏کاری دارید برای فهماندن این مسئله به بقیه که شما خواهران و مادرانتان را آدم حساب نمی‏کنید. که لباس زنانه برای‏تان توهین است. به ما چه که شما رسم داشتید دخترانتان را زنده‏به‏گور کنید و حالا بعد از چند صد سال پیشرفت به اینجا رسیده‏اید که زنده نگه‏شان می‏دارید و با تحقیر و توهین و محرومیت از حقوق ابتدایی ذره ذره به گورشان می‏کنید. زنان سبز را نمی‏بینید؟ نمی‏بینید که چه مردان‏ی آرزو می‏کنند که جای شیرزنان‏ی مثل ندا و ترانه بودند؟ این افکار پوسیده‏ را چرا در بوق می‏کنید؟‏

Movember

نوامبر 20, 2009 با saeidziaei

این همایون خان را خدا عمر با عزت بدهد که چندتا آدم مثل من باید سه چهار هفته بدویم که بتونیم به حجم کاری که ایشان در یک روز انجام می‏دهد برسیم.‏

برای “جمعه برای زندگی”

طبق یک سنت دیرینه، مثلا فکر کنید ده ساله- آخه مگه مورچه چیه که کله‏پاچه‏ش چی باشه، در ماه نوامبر سبیل می‏گذارند تا آگاهی در مورد سلامت مردان و به خصوص سرطان پروستات بالا بره. این سنت که از شهر ادلاید شروع شده به بعضی دیگر از کشورهای دنیا سرایت کرده.‏ دیگه آدمیزاده دیگه. دوست داره یه کاری باشه که با بقیه انجام بده. اگه هم یه جا از نظر تاریخی و مذهبی و ملی به اندازه کافی از این کارهای دور- هم- باشیم- خوش- بگذره وجود نداشته باشه، جدیدش رو ابداع می‏کنه. حالا مثلا سرطان روده بزرگ شاید خیلی خطرناک‏تر باشه ولی جذابیت سینه و پروستات رو نداره که یه سری آدم دورش جمع بشن خوش بگذره.‏ نمی‏دونم شاید هم حق دارن. من رو که البته می‏شناسید. همه‏ش دوست دارم ساز مخالف بزنم و عجیب آن ‏که شدیدا هم واسه دورهم بودن پایه‏ام.‏

خلاصه که در ماه نوامبر توی استرالیا آدم سیبیلو زیاد می‏بینید. شرکت ما یه سری آدم داره که اصولا نزده درحال عروسی پاتختی هستن چه برسه که مناسبت هم پیدا کنن.‏

تبلیغ جهت پیوستن به جنبش موومبر

طبیعی است که در این ماه در مورد ریش و سیبیل مکالمه زیاد می‏شنویم. هرچند در اصل قرار بوده در مورد سرطان پروستات بیش‏تر بشنویم ولی در مجموع صحبت‏ها در مورد اینه که سیبیل کی خنده‏دارتره و به کی میاد و به کی نمیاد. مسئول نیروانسانی شرکت ما هم جمعه هر هفته می‏آد و از کسانی که سبیل گذاشتن عکس می‏گیره بعد همه رو می‏ذاره توی یه ایمیل و برای کل شرکت می‏فرسته که خوراک این بحث‏های مفید کم نباشه. حالا عکس من رو هم ببینید که آگاهی‏تون در مورد سلامت مردان بالاتر بره.‏

در واقع قرار بود ترسناک‏تر بشویم، نشد

البته من خیلی جزئیات مناسک رو بلد نبودم. گویا باید روز اول نوامبر نیت کنی و سبیل رو بتراشی ولی من روز قبل‏ش اصلاح کرده بودم و نیت هم نکرده بودم ولی بعد که استفتاء کردم گفتن اشکال نداره.‏

Sanke !

نوامبر 15, 2009 با saeidziaei

امروز صبح رفته‏بودم آشغال‏ها رو بندازم توی سطل که چشم‏تون روز بد نبینه دیدم یک مار خوش‏خط‏وخال روی آشغال‏ها خوابیده. ضخامت‏ش تقریبا اندازه لوله داربست! رنگ‏ش ترکیب‏ی از رنگ‏های سفید و سیاه و البته من فقط اندازه یک وجب‏ش رو دیدم وگرنه فکر کنم سکته رو زده بودم.‏

گفتم شاید یه نفر مار رو کشته انداخته اون تو ولی اولا مار این‏جا چی‏کار می‏کنه ثانیا از کجا معلوم مرده باشه. نکنه بپره سر نفر بعدی که می‏ره سر سطل. عجب گیری افتادیم‏ها.‏

طبق یه قانون‏ی که من جایی نخوندم ولی زیاد شنیدم توی استرالیا شما حق ندارید اصولا حیوانات بزرگ‏تر از سوسک رو بکشید. باید زنگ بزنید آتش‏نشانی بیاد بگیردشون ببره باغ وحش یا هرجای دیگه که صلاح می‏دونه. خب ما هم که اصولا خفه در احترام به قانون زنگ زدم آتش‏نشانی. ‏

بعد از حدود ربع ساعت یه ماشین آتش‏نشانی در خونه‏مون بود. از اون بزرگ‏هاش. ‏پنج شش نفر از ماشین پیاده شدن یه کیسه بزرگ هم دست یکی‏شون بود که فکر کنم یه دونه پایتون هم راحت توش جا می‏شد. یکی‏شون گفت کجاس. گفتم مواظب باشید همون سطل اول. یه نفرشون سطل رو اورد وسط حیاط درحالی که درش رو محکم گرفته بود که ماره فرار نکنه. بعد رو کرد به من و گفت یادت هست چه رنگی بود. گفتم سفید و سیاه و اینا. گفت پس هیچی مشکل نداره. در سطل رو باز کرد و همه باهم یه نگاه تو انداختن و بعد به من که چندمتر عقب‏تر ایستاده بودم و هاهاها  مارمولک‏ه !!‏

هیچی دیگه از من ابراز شرمندگی و معذرت‏خواهی و از اونا که اشکال نداره پیش می‏آد. گفتن اینا خطر که ندارن هیچ خیلی هم مفید هستن. ‏

با همه این حرف‏ها اگه بازهم چنین موجودی ببینم زنگ می‏زنم آتش‏نشانی. شما این‏جا و این‏جا رو ببینید بعد بگید من حق دارم یا نه.‏

آخر خوش‏شانس‏ی

نوامبر 5, 2009 با saeidziaei

یه چند وقت پیش داشتم موقع رانندگی با موبایل صحبت می‏کردم به خاطر همین (عذر بدتر از گناه) یه چراغ قرمز رو رد کردم. نه که فکر کنید اصولا آدم قانون شکن‏ی هستم. پیش اومد دیگه. حالا عذاب وجدان‏ش به کنار، همه‏ش به فکر جریمه سنگین دویست سی‏صد دلاری و بدتر از اون امتیازهایی که از گواهی‏نامه‏ام کم می‏شه بودم. ‏

گفتم ایشالا که دوربین نداشته. بعد رفتم لیست دوربین‏ها رو نگاه کردم دیدم ای دل غافل این چهارراه‏ی که در مسیر هر روز من هست دوربین داشته و من تا حالا متوجه نشده بودم. بعد گفتم ایشالا دوربین‏ش اون سمت‏ی که من رد کردم نبوده. بالاخره چهار طرف وجود داره توی یک چهارراه دیگه. بعد رفتم از توی گوگل مپ دیدم که نه‏خیر دقیقا هم پشت سر من بوده دوربین….‏

خلاصه که قصه کوتاه کنم تا چند روز با ترس و لرز می‏رفتم سر صندوق پست  اما خبری از نامه جریمه نبود بعدش هم دیگه یادم رفت کل موضوع رو. ام‏روز توی راه که داشتم به سمت شرکت می‏اومدم دیدم  دو نفر دارن اون دوربین رو تعمیر می‏کنن.‏

 

غرب‏زده‏گی 2

اکتبر 25, 2009 با saeidziaei

من این عزای عمومی‏مان را نمی‏فهمم. نه عزای عمومی که عرف بقیه ملل است که به خاطر مصیبت‏ی که گریبان‏گیر جمع زیادی شده و لاجرم بقیه ناراحت‏اند و عزادار. بل‏که آن عزایی که ما ول‏کن‏اش نیستیم. سال پشت سال زنده نگه‏ش می‏داریم و خود را محزون و پریشان می‏کنیم در ظاهر و در باطن هم غمگین می‏شویم لابد حتی اگرسعی کنیم تنها تظاهر باشد.‏

من مثلا این شوک اقتصادی به بازار را نمی‏فهمم که محرم و صفر است و عروسی و شادی و خرید تعطیل است  وحتما زندگی هم. این چه پاس‏داشت‏ی است و چه تقدیری است از چه چیزی؟ و مثلا نمی‏شد آیا جور دیگری یاد قهرمان آن قصه را زنده‏نگه‏داشت به‏جز با گریه و لابه؟‏

این اگر بیماری فرهنگی نیست پس چیست؟ چیزی که نه پایه شرعی دارد و نه پایه عقلی و نه هیچ توجیه دیگری. من نمی‏دانم که ما میراث دار صفوی‏ها هستیم یا هنوز داریم تاوان حزن دائمی آغامحمدخان‏قاجار را می‏دهیم که هرجا می‏رفت بساط نوحه و گریه و زاری به‏پا می‏کرد. اصلا برای من مهم نیست این رسم از کجا آمده که عزا باید زنده بماند و زندگی باید به پای‏اش قربانی شود. از هرجا آمده مزخرف است و مهمل. مخرب است و بی‏هوده.‏

بعد می‏بینی یک عده برای رحلت پیغمبرشان جشن می‏گیرند که چه خوب که او به خدا پیوست و شیرینی می‏خورند و زنده‏تر از بقیه روزهایند و ما باید برای هر کسی که از دست می‏دهیم یک روز از تقویم‏مان را هم از دست بدهیم.‏ می‏بینی آن عده یک روز درست کرده‏اند برای جنگ‏ی که بیش‏ترین تلفات را در آن داده‏اند و باز هم به جای ناله قهرمان‏های زنده آن جنگ یا بازمانده‏گان رفته‏گان‏شان مدال بر سینه می‏زنند و در خیابان‏های شهر با افتخار قدم می‏زنند و اعلام می‏کنند که ما زنده‏ایم. آن روز را هم اگر تعطیل می‏کنند برای شادی می‏کنند. مراکز خرید هم بعدازظهر باز می‏کنند که زندگی از جریان نی‏افتد.‏

بعد با خودت فکر می‏کنی که تو پانزده خرداد به دنیا آمدی که چند سال بعدش (یا قبل‏اش چه فرق می‏کند) چند نفر مرده‏اند و عزای عمومی شده و تولد تو و بقیه کسانی که آن روز (وخیلی روزهای دیگر) به دنیا آمده‏اند از تقویم حذف شده و می‏پرسی چرا. نه که مشکل‏ت جشن تولد باشد که تو جزئی از نسل‏ی هستی که شادی‏شان دزدیده‏شده یک‏جا. بعد به فکر آن فروشنده لوازم سفره عقد می‏افتی که به خاطر چندتا از این روزهای گم شده اجاره‏اش عقب می‏افتد. و در خیال‏ات می‏روی به روزهای دیگری که خراب می‏شوند چون قبل و بعد از آن روزهای گم شده اند. و هیچ‏وقت هم یادت نمی‏ماند که آن‏ها که مرده‏اند روز پانزده خرداد به خاطر چی مرده‏اند و فکر می‏کنی اگر در یکی از جشن تولدهای هرگز نداشته‏ات یک دقیقه سکوت کرده‏بودی شاید یادت می‏ماند. و غرب‏زده می‏شوی به همین راحتی

Business Intelligence

اکتبر 23, 2009 با saeidziaei

با معذرت از شما که کامپیوتری نیستین عرض شود که

من یه چند وقت هست زدم تو خط چیزی که ایران به‏ش می‏گن هوش‏مندی کسب‏وکار.کار جدیدم هم که کار پنج‏ام(!) در استرالیاست عنوان‏ش همین‏ه. چند وقت پیش یه ایمیل‏ی اومد که یه دوره آموزشی در این رابطه دو تا آدم خیلی معروف قراره برگزار کنن. این‏که چه جوری تونستم شرکت رو راضی کنم که من‏ی که در دوره آزمایشی هستم رو به این دوره نسبتا گرون قیمت(یه کم بیش‏تر از 4هزاردلار)  بفرستن خودش یه داستان طولانی‏ست. ولی گفتم این رو این جا بنویسم که بگم به شدت تحت تاثیر روش ارائه مطلب این آقای وارن تورن‏وایت قرار گرفتم.‏ یعنی خیلی نمی‏تونم توصیف کنم که چه‏طوری بود. باید ببینید که چه‏طور یه نفر می‏تونه این‏قدر اطلاعات داشته باشه و بتونه سریع منتقل‏ش کنه و در عین حال در تمام مدت زمانی که داره حرف می‏زنه جوک بگه و مسخره‏بازی در بیاره.‏ البته خانم جوی ماندی هم که یک روز و نصف دوره رو درس داد از نظر اطلاعات ابزارها و سوراخ سنبه‏های اون‏ها یلی هست واسه خودش ولی خب اصلا روش ارائه‏ش جالب نبود و یه جورایی خواب‏آور بود. بچه‏ها می‏گفتن رالف کیمبل که پایه ‏گذار این داستان هست هم اصلا خوب ارائه نمی‏ده و ملت مجبورن با چک و مشت به صورت خودشون بیدار بمونن سر کلاس‏هاش.‏

اون‏قدر حجم مطلب بالا بود و اون‏قدر فشرده برگزار شد این چهار روز که همه کم اورده بودن. من یکی که دیگه این روز آخری رو خیلی با زحمت رفتم سرکلاس. گفتم ای خدا زودتر هفته بعد بیاد بریم سرکار راحت و آسوده!!‏

غرب‏زده‏گی

اکتبر 18, 2009 با saeidziaei

یه وقت‏هایی هم آدم راجع به دلیل این‏که یه کلمه چرا بار مثبت یا منفی گرفته فکر کنه خیلی ضرر نداره. البته بحث صرفاً نظری است وگرنه کل داستان توطئه که خیلی پیش‏ترها کشف شده و توسط جلال‏‏آل‏احمد هم کالبدشکافی شده و خطر به شکر خدا برطرف شده. هرکس حرف‏ی بزنه یکی از این برچسب‏ها رو تف می‏زنیم می‏چسبونیم به پیشونی‏ش. دنگ. غرب‏زده‏!‏

به نظرم خیلی هم سخت هستش که کسی به این راحتی دست از فرهنگ خودش برداره و شیفته یه فرهنگ دیگه بشه . بل‏که برعکس تا جایی که بشه آدم سعی می‏کنه حداقل پیش خودش فکر کنه به‏ترین فرهنگ رو داره.  ولی آدم باید در تقابل با بقیه فرهنگ‏ها قرار بگیره یه کم هم کلاه‏ش رو قاضی کنه یه کم هم انصاف داشته باشه. ‏

مثلا فکر کنید توی چین رسم هست که عروس و داماد با همه مهمون‏ها چایی می‏خورن. مهمون‏ها صف می‏کشن و عروس و داماد باید با هرکس یه استکان فسقلی کمرباریک هم که شده چایی بخورن وگرنه بد می‏شه!‏ خب اون آدم‏ی که توی چین به دنیا اومده و این رسم رو به دفعات دیده و خودش هم اجرا کرده تمایل داره فکر کنه این کار احمقانه و در بعضی مواقع غیرممکن بهترین کاری است که می‏شه برای احترام گذاشتن به بستگان کرد. بعد اگه مثلا بره ایران و باز مثلا بره اصفهان می‏بینه که این‏که شب عروسی همه مهمون‏ها برن خونه عروس و جهیزیه رو ببینن و توی تمام کمدها و کابینت‏ها و یخچال و زیرتخت‏خواب فضولی کنن احمقانه‏تره و شاید احترام‏آمیزتر باشه. بعد اگه از یکی دو نفر دیگه هم بپرسه که آداب و رسوم شما چیه واسه شب عروسی ممکنه کلا در مورد این تکه از فرهنگ خودشون تجدید نظر کنه. متاسفانه هرچی اون طرف بیش‏تر بخواد از عنصر فکر استفاده کنه احتمال این قضیه بیشتر می‏شه.‏

بعضی چیزها از بس تکرار می‏شه جزء فرهنگ می‏شه. از هر طرف هم به‏اش نگاه کنی بی‏هوده واغلب توهین‏آمیزه. این چیزها نه تنها ارزش نداره که آدم به‏شون افتخار کنه یا ازشون دفاع کنه بل‏که بهتره هرچی‏چی زده‏ای می‏خوان صداش کنن رو به جون بخره تا این‏که حس کنه داره به این بیماری‏های فرهنگی دامن می‏زنه.‏

حتما شنیدین که خیلی جاها واسه عروسی یا تولد بچه یه لیست هست که هرچی لازم هست رو توش می‏نویسن بعد هر کدوم از بستگان و دوستان یک فلم‏ش و انتخاب می‏کنه و می‏خره که همه چیز تهیه بشه و چیزی هم تکراری خریده نشه. بعد مثلا توی مورد ازدواج نتیجه این می‏شه که دختر و پسر با پس‏اندازنزدیک به صفر زندگی رو شروع می‏کنن. حالا ما از اول با درگیری سرمهریه و شیربها شروع می‏کنیم و آخرش هم با شام کم اومد و پنج تا پتو و هشت تا اتو برقی تموم می‏کنیم. و این تازه اول ماجراست.‏ کلی النکاح سنتی و ساده زیستی علی وفاطمه هم قاطی‏ش می‏کنیم که معجون شترگاوپلنگ‏مون کامل باشه.‏

موقع برخورد با چالش فرهنگی اتفاقا به نظرم خیلی راحت تره که با استناد به اکتشاف جناب فردید و روشنگری‏های جناب آل‏احمد ما از زیرنقد خودمون فرار کنیم. خیلی هم خوش‏آیندتره که هرچی که ما داریم آخرشه و بقیه هم هرچی دارن برای خودشون خوبه. پس بهتره به جای پرداختن به درمان این بیماری ها از اون‏ها به عنوان ابزار مبارزه با استعمار استفاده کنیم و هرکی هم مخالف بود عامل و فریب خورده استعمار بدونیم و بذاریم‏ش زیر چتر گل‏وگشاد غرب‏زده. راحت تر نیست؟ به نظر من که راحت تر بوده و هست. کاری است که کرده‏ایم، جایی است که رسیده‏ایم.‏

همین‏جوری

اکتبر 18, 2009 با saeidziaei

Bobbin Head

You are the average of the Five people you hang out with the most

اکتبر 12, 2009 با saeidziaei

بعضی‏ها هم می‏گن آدم معدل سه نفری می‏شه که بیشترین زمان رو باهاشون می‏گذرونه. من نسخه 10 نفری‏ش رو هم شنیدم. ولی چه فرقی می‏کنه سه یا پنج یا ده. مسئله اینه که آدم‏ی که وقت زیاد باهاش می‏گذرونید می‏آد تو اون لیست و رو معدل‏تون تاثیر می‏ذاره!‏