آخر خوش‏شانس‏ی

نوامبر 5, 2009 با saeidziaei

یه چند وقت پیش داشتم موقع رانندگی با موبایل صحبت می‏کردم به خاطر همین (عذر بدتر از گناه) یه چراغ قرمز رو رد کردم. نه که فکر کنید اصولا آدم قانون شکن‏ی هستم. پیش اومد دیگه. حالا عذاب وجدان‏ش به کنار، همه‏ش به فکر جریمه سنگین دویست سی‏صد دلاری و بدتر از اون امتیازهایی که از گواهی‏نامه‏ام کم می‏شه بودم. ‏

گفتم ایشالا که دوربین نداشته. بعد رفتم لیست دوربین‏ها رو نگاه کردم دیدم ای دل غافل این چهارراه‏ی که در مسیر هر روز من هست دوربین داشته و من تا حالا متوجه نشده بودم. بعد گفتم ایشالا دوربین‏ش اون سمت‏ی که من رد کردم نبوده. بالاخره چهار طرف وجود داره توی یک چهارراه دیگه. بعد رفتم از توی گوگل مپ دیدم که نه‏خیر دقیقا هم پشت سر من بوده دوربین….‏

خلاصه که قصه کوتاه کنم تا چند روز با ترس و لرز می‏رفتم سر صندوق پست  اما خبری از نامه جریمه نبود بعدش هم دیگه یادم رفت کل موضوع رو. ام‏روز توی راه که داشتم به سمت شرکت می‏اومدم دیدم  دو نفر دارن اون دوربین رو تعمیر می‏کنن.‏

 

غرب‏زده‏گی 2

اکتبر 25, 2009 با saeidziaei

من این عزای عمومی‏مان را نمی‏فهمم. نه عزای عمومی که عرف بقیه ملل است که به خاطر مصیبت‏ی که گریبان‏گیر جمع زیادی شده و لاجرم بقیه ناراحت‏اند و عزادار. بل‏که آن عزایی که ما ول‏کن‏اش نیستیم. سال پشت سال زنده نگه‏ش می‏داریم و خود را محزون و پریشان می‏کنیم در ظاهر و در باطن هم غمگین می‏شویم لابد حتی اگرسعی کنیم تنها تظاهر باشد.‏

من مثلا این شوک اقتصادی به بازار را نمی‏فهمم که محرم و صفر است و عروسی و شادی و خرید تعطیل است  وحتما زندگی هم. این چه پاس‏داشت‏ی است و چه تقدیری است از چه چیزی؟ و مثلا نمی‏شد آیا جور دیگری یاد قهرمان آن قصه را زنده‏نگه‏داشت به‏جز با گریه و لابه؟‏

این اگر بیماری فرهنگی نیست پس چیست؟ چیزی که نه پایه شرعی دارد و نه پایه عقلی و نه هیچ توجیه دیگری. من نمی‏دانم که ما میراث دار صفوی‏ها هستیم یا هنوز داریم تاوان حزن دائمی آغامحمدخان‏قاجار را می‏دهیم که هرجا می‏رفت بساط نوحه و گریه و زاری به‏پا می‏کرد. اصلا برای من مهم نیست این رسم از کجا آمده که عزا باید زنده بماند و زندگی باید به پای‏اش قربانی شود. از هرجا آمده مزخرف است و مهمل. مخرب است و بی‏هوده.‏

بعد می‏بینی یک عده برای رحلت پیغمبرشان جشن می‏گیرند که چه خوب که او به خدا پیوست و شیرینی می‏خورند و زنده‏تر از بقیه روزهایند و ما باید برای هر کسی که از دست می‏دهیم یک روز از تقویم‏مان را هم از دست بدهیم.‏ می‏بینی آن عده یک روز درست کرده‏اند برای جنگ‏ی که بیش‏ترین تلفات را در آن داده‏اند و باز هم به جای ناله قهرمان‏های زنده آن جنگ یا بازمانده‏گان رفته‏گان‏شان مدال بر سینه می‏زنند و در خیابان‏های شهر با افتخار قدم می‏زنند و اعلام می‏کنند که ما زنده‏ایم. آن روز را هم اگر تعطیل می‏کنند برای شادی می‏کنند. مراکز خرید هم بعدازظهر باز می‏کنند که زندگی از جریان نی‏افتد.‏

بعد با خودت فکر می‏کنی که تو پانزده خرداد به دنیا آمدی که چند سال بعدش (یا قبل‏اش چه فرق می‏کند) چند نفر مرده‏اند و عزای عمومی شده و تولد تو و بقیه کسانی که آن روز (وخیلی روزهای دیگر) به دنیا آمده‏اند از تقویم حذف شده و می‏پرسی چرا. نه که مشکل‏ت جشن تولد باشد که تو جزئی از نسل‏ی هستی که شادی‏شان دزدیده‏شده یک‏جا. بعد به فکر آن فروشنده لوازم سفره عقد می‏افتی که به خاطر چندتا از این روزهای گم شده اجاره‏اش عقب می‏افتد. و در خیال‏ات می‏روی به روزهای دیگری که خراب می‏شوند چون قبل و بعد از آن روزهای گم شده اند. و هیچ‏وقت هم یادت نمی‏ماند که آن‏ها که مرده‏اند روز پانزده خرداد به خاطر چی مرده‏اند و فکر می‏کنی اگر در یکی از جشن تولدهای هرگز نداشته‏ات یک دقیقه سکوت کرده‏بودی شاید یادت می‏ماند. و غرب‏زده می‏شوی به همین راحتی

Business Intelligence

اکتبر 23, 2009 با saeidziaei

با معذرت از شما که کامپیوتری نیستین عرض شود که

من یه چند وقت هست زدم تو خط چیزی که ایران به‏ش می‏گن هوش‏مندی کسب‏وکار.کار جدیدم هم که کار پنج‏ام(!) در استرالیاست عنوان‏ش همین‏ه. چند وقت پیش یه ایمیل‏ی اومد که یه دوره آموزشی در این رابطه دو تا آدم خیلی معروف قراره برگزار کنن. این‏که چه جوری تونستم شرکت رو راضی کنم که من‏ی که در دوره آزمایشی هستم رو به این دوره نسبتا گرون قیمت(یه کم بیش‏تر از 4هزاردلار)  بفرستن خودش یه داستان طولانی‏ست. ولی گفتم این رو این جا بنویسم که بگم به شدت تحت تاثیر روش ارائه مطلب این آقای وارن تورن‏وایت قرار گرفتم.‏ یعنی خیلی نمی‏تونم توصیف کنم که چه‏طوری بود. باید ببینید که چه‏طور یه نفر می‏تونه این‏قدر اطلاعات داشته باشه و بتونه سریع منتقل‏ش کنه و در عین حال در تمام مدت زمانی که داره حرف می‏زنه جوک بگه و مسخره‏بازی در بیاره.‏ البته خانم جوی ماندی هم که یک روز و نصف دوره رو درس داد از نظر اطلاعات ابزارها و سوراخ سنبه‏های اون‏ها یلی هست واسه خودش ولی خب اصلا روش ارائه‏ش جالب نبود و یه جورایی خواب‏آور بود. بچه‏ها می‏گفتن رالف کیمبل که پایه ‏گذار این داستان هست هم اصلا خوب ارائه نمی‏ده و ملت مجبورن با چک و مشت به صورت خودشون بیدار بمونن سر کلاس‏هاش.‏

اون‏قدر حجم مطلب بالا بود و اون‏قدر فشرده برگزار شد این چهار روز که همه کم اورده بودن. من یکی که دیگه این روز آخری رو خیلی با زحمت رفتم سرکلاس. گفتم ای خدا زودتر هفته بعد بیاد بریم سرکار راحت و آسوده!!‏

غرب‏زده‏گی

اکتبر 18, 2009 با saeidziaei

یه وقت‏هایی هم آدم راجع به دلیل این‏که یه کلمه چرا بار مثبت یا منفی گرفته فکر کنه خیلی ضرر نداره. البته بحث صرفاً نظری است وگرنه کل داستان توطئه که خیلی پیش‏ترها کشف شده و توسط جلال‏‏آل‏احمد هم کالبدشکافی شده و خطر به شکر خدا برطرف شده. هرکس حرف‏ی بزنه یکی از این برچسب‏ها رو تف می‏زنیم می‏چسبونیم به پیشونی‏ش. دنگ. غرب‏زده‏!‏

به نظرم خیلی هم سخت هستش که کسی به این راحتی دست از فرهنگ خودش برداره و شیفته یه فرهنگ دیگه بشه . بل‏که برعکس تا جایی که بشه آدم سعی می‏کنه حداقل پیش خودش فکر کنه به‏ترین فرهنگ رو داره.  ولی آدم باید در تقابل با بقیه فرهنگ‏ها قرار بگیره یه کم هم کلاه‏ش رو قاضی کنه یه کم هم انصاف داشته باشه. ‏

مثلا فکر کنید توی چین رسم هست که عروس و داماد با همه مهمون‏ها چایی می‏خورن. مهمون‏ها صف می‏کشن و عروس و داماد باید با هرکس یه استکان فسقلی کمرباریک هم که شده چایی بخورن وگرنه بد می‏شه!‏ خب اون آدم‏ی که توی چین به دنیا اومده و این رسم رو به دفعات دیده و خودش هم اجرا کرده تمایل داره فکر کنه این کار احمقانه و در بعضی مواقع غیرممکن بهترین کاری است که می‏شه برای احترام گذاشتن به بستگان کرد. بعد اگه مثلا بره ایران و باز مثلا بره اصفهان می‏بینه که این‏که شب عروسی همه مهمون‏ها برن خونه عروس و جهیزیه رو ببینن و توی تمام کمدها و کابینت‏ها و یخچال و زیرتخت‏خواب فضولی کنن احمقانه‏تره و شاید احترام‏آمیزتر باشه. بعد اگه از یکی دو نفر دیگه هم بپرسه که آداب و رسوم شما چیه واسه شب عروسی ممکنه کلا در مورد این تکه از فرهنگ خودشون تجدید نظر کنه. متاسفانه هرچی اون طرف بیش‏تر بخواد از عنصر فکر استفاده کنه احتمال این قضیه بیشتر می‏شه.‏

بعضی چیزها از بس تکرار می‏شه جزء فرهنگ می‏شه. از هر طرف هم به‏اش نگاه کنی بی‏هوده واغلب توهین‏آمیزه. این چیزها نه تنها ارزش نداره که آدم به‏شون افتخار کنه یا ازشون دفاع کنه بل‏که بهتره هرچی‏چی زده‏ای می‏خوان صداش کنن رو به جون بخره تا این‏که حس کنه داره به این بیماری‏های فرهنگی دامن می‏زنه.‏

حتما شنیدین که خیلی جاها واسه عروسی یا تولد بچه یه لیست هست که هرچی لازم هست رو توش می‏نویسن بعد هر کدوم از بستگان و دوستان یک فلم‏ش و انتخاب می‏کنه و می‏خره که همه چیز تهیه بشه و چیزی هم تکراری خریده نشه. بعد مثلا توی مورد ازدواج نتیجه این می‏شه که دختر و پسر با پس‏اندازنزدیک به صفر زندگی رو شروع می‏کنن. حالا ما از اول با درگیری سرمهریه و شیربها شروع می‏کنیم و آخرش هم با شام کم اومد و پنج تا پتو و هشت تا اتو برقی تموم می‏کنیم. و این تازه اول ماجراست.‏ کلی النکاح سنتی و ساده زیستی علی وفاطمه هم قاطی‏ش می‏کنیم که معجون شترگاوپلنگ‏مون کامل باشه.‏

موقع برخورد با چالش فرهنگی اتفاقا به نظرم خیلی راحت تره که با استناد به اکتشاف جناب فردید و روشنگری‏های جناب آل‏احمد ما از زیرنقد خودمون فرار کنیم. خیلی هم خوش‏آیندتره که هرچی که ما داریم آخرشه و بقیه هم هرچی دارن برای خودشون خوبه. پس بهتره به جای پرداختن به درمان این بیماری ها از اون‏ها به عنوان ابزار مبارزه با استعمار استفاده کنیم و هرکی هم مخالف بود عامل و فریب خورده استعمار بدونیم و بذاریم‏ش زیر چتر گل‏وگشاد غرب‏زده. راحت تر نیست؟ به نظر من که راحت تر بوده و هست. کاری است که کرده‏ایم، جایی است که رسیده‏ایم.‏

همین‏جوری

اکتبر 18, 2009 با saeidziaei

Bobbin Head

You are the average of the Five people you hang out with the most

اکتبر 12, 2009 با saeidziaei

بعضی‏ها هم می‏گن آدم معدل سه نفری می‏شه که بیشترین زمان رو باهاشون می‏گذرونه. من نسخه 10 نفری‏ش رو هم شنیدم. ولی چه فرقی می‏کنه سه یا پنج یا ده. مسئله اینه که آدم‏ی که وقت زیاد باهاش می‏گذرونید می‏آد تو اون لیست و رو معدل‏تون تاثیر می‏ذاره!‏

Depression

اکتبر 2, 2009 با saeidziaei

افسردگی به خودی‏خود بد که نیست. افسردگی مزمن شاید مخرب باشه ولی افسردگی قابلیت‏ی از قابلیت‏های انسان هستش که باعث پیشرفت‏ش شده. وقت‏ی که آدم افسرده‏س، که می‏تونه به دلیل یه شکست، یه اشتباه، یه حادثه ناگوار یا هرچیز دیگه‏ای باشه. تحرک بدن کم می‏شه و دوست داره یه جا بنشینه و انرژی‏ش رو صرف فکر کردن کنه. عمل‏کردش رو بازبینی کنه و تصمیم بگیره. معمولا هم آدم تصمیم‏های بزرگ زندگی‏ش رو همچین وقت‏هایی می‏گیره و نه در اوج خوشحالی و رقص و بپربپر!!‏

من این‏جا نمی‏خوام بگم افسردگی چیز خوبیه و باید به‏ش دامن زد که سازنده‏تر بشه بل‏که به نظرم طبیعت یا خدا یا تکامل یا هرچیزی که باور دارید انسان رو به این جایی رسونده که الان هست، این سلاح رو هم به‏ش داده. که  خوب هم کار می‏کنه.‏ موقعی هم که آدم در این شرایط هست زندگی تموم نمی‏شه و حتی ممکنه آدم با صدای بلند و از ته دل بخنده ولی پس‏زمینه ذهن‏ش اون موضوع وجود داره تا این‏که یه جوری حل بشه. با  پناه اوردن به گریه و الکل و موادمخدر و یاغصه‏خوردن بی هدف هم این سلاح هرز می‏ره.‏

این افسردگی‏ای که الان در فضای واقعی و ومجازی جامعه ایرانی وجود داره و به نظر می‏آد همه نشستن یه گوشه به فکر فرورفتن به نظر من از نوع سازنده‏س. همین‏طور داره حرکت جدید و ایده‏های قشنگ تولید می‏کنه، زندگی رو ادامه می‏ده ولی توی منطقه فعال ذهن همه نشسته تکون هم نمی‏خوره تا جواب بگیره.‏

ما چهارسال ا.ن. رو مثل یک پدرمادر که بچه‏شون ناخلف شده و می‏ره همه جا بد و بی‏راه می‏گه و خراب‏کاری می‏کنی تحمل کردیم. الان ولی مثل پدرمادری هستیم که بچه یکی دیگه داره می‏ره فحش وفضیحت می‏ده و گندکاری می‏کنه و می‏گه من بچه اون‏هام.‏ ا.ن رئیس جمهور ما نیست. حتی اگر رای اورده باشه اعتراض ما رو با جنایت، شکنجه، بسیجی، لباس‏شخصی، تجاوز و توهین جواب داده. ا.ن دیگر فرزند ناخلف ایران هم نیست.‏

Dust Strom

سپتامبر 23, 2009 با saeidziaei

صبح خیلی زود کرشمه بیدارم کرده که پاشو بیرون رو ببین همه جا نارنجی شده. چشم‏م رو که باز کردم فکر کردم افتادم وسط حوض آب‏پرتغال!‏

eerie

این عکس رو که از این‏جا برداشتم کار فتوشاپ نیست. گردوغبار این بلا رو سر سیدنی اورده. البته از خونه که اومدم بیرون همه چیز مثل یک روز معمولی در تهران بود. گردو خاک و احساس خارش خفیف ته گلو. راست‏ش رو بخواهید یه کم هم نوستالژیک بود.‏ اما خیلی از پروازهای به مقصد سیدنی به ملبورن هدایت شدن، کشتی‏ها متوقف شدن و کل شهر به حالت آماده‏باش در اومده. این هم‏کار من هم کشت من رو از بس از صبح تاحالا داره سرفه می‏کنه.‏

روز قدس

سپتامبر 20, 2009 با saeidziaei

من هر اتفاق‏ی که می‏فتنه و حرکت سبز هر حرکت جدیدی می‏کنه یه گوشه ذهن‏م مشغول اون گروه از هم‏وطن‏هامون می‏شه که بدون حقوق گرفتن و از روی اعتقاد طرف‏دار حکومت کودتا هستن. می‏دونم که تعدادشون کم نیست ومتاسفانه نمونه‏های تحصیل‏کرده‏ش رو هم سراغ دارم. حالا دلیل‏شون می‏تونه هرچیزی باشه. شاید فکر می‏کنن اگه این حکومت موفق نشه ضربه به تشیع می‏خوره یا به اسلام یا به ایران. دلیل‏شون هرچی باشه از مدارهای مغز من نمی‏تونه رد بشه.‏ اما دارم فکر می‏کنم آدم اگه نفع مادی براش متصور نباشه چه‏قدر می‏تونه به یه ایدئولوژی وفادار بمونه. تک‏تک اتفاق‏هایی که می‏افته از دستگیری و شکنجه و قتل و تجاوز ضربه‏های وحشتناک‏ی به صاحب اون ایدئولوژی وارد می‏کنه ولی معلوم نیست دیگه چی باید بشه که طرف دست از اون طرز فکر برداره و قبول کنه اشتباه می‏کرده‏.‏

من می‏دونم که ترک کردن اعتقاد (مثلا فکر کن این‏که معتقد باشی سیزده عدد نحسی‏ه) مثل ترک کردن هرچیزی تنش عصبی ایجاد می‏کنه و ممکنه حتی آدم رو مریض کنه ولی آخه اتفاقی که داره می‏افته اینه که سیزده بی‏چاره صدبار پشت سرهم خوش‏یمن‏ی خودش رو اثبات کرده و بعضی‏ها نمی‏خوان کوتاه بی‏آن.‏ اصلا چه نیروی عجیب غریبی‏ه که باعث می‏شه مغز یه بار یک چیز رو قبول کنه، به‏ش عادت کنه و نخواد دیگه هیچ‏وقت مخالف‏ش رو بپذیره. چه با صحبت کردن و استدلال چه با وجود تناقضات عینی.‏

من فکر می‏کنم کسانی که به اعتقادات‏شون عادت نمی‏کنن واقعا قابل احترام هستن . به نظرم بخش‏ی از مشکل جامعه ما نبود شهامت بازبینی اعتقادات با استفاده از تنها ابزار موجود یعنی عقل‏ه.‏

Thanks

سپتامبر 11, 2009 با saeidziaei

رفته بودم بنزین بزنم و داشتم می‏پیچیدم توی اولین جای خالی که مسئول پمپ بنزین ( که معمولا توی محوطه دیده نمی‏شه و توی مغازه پشت دخل ایستاده)  اومد جلوی ماشین. شیشه رو کشیدم پایین گفت این یکی پمپ جلویی کار نمی‏کنه. می‏شه چند دقیقه همین‏جا بمونی تا این خانم دنده عقب بگیره بنزین بزنه؟ گفتم باشه مسئله‏ای نیست. گفت ممنون. بعد اون خانم قبل از این‏که سوار ماشین‏ش بشه اومد گفت ممنون. بعد دنده عقب گرفت و از ماشین پیاده شد که بنزین بزنه گفت خیلی ممنون. بعد رفت پول‏ش رو حساب کرد و اومد سوار ماشین‏ش  شد و وقتی داشت دور می‏زد یه لحظه توقف کرد و گفت بازم ممنون.‏

حالا نه این‏که اتفاق جدیدی افتاده باشه. این داستان تشکر دم به دقیقه رو همون ساعت‏های اول ورود به استرالیا متوجه می‏شه آدم. مثلا این‏که بری توی یه مغازه و خرید هم نکنی و موقع بیرون اومدن تشکر بشنوی با ذهنیت ایران‏ی اگه به‏اش نگاه کنی فکر می‏کنی دارن دست‏ات می‏ندازن.‏ بعد می‏بینی نه بابا انگار تریپ‏ه !!‏

می‏خواستم فقط بگم که درست‏ه که آدم به همه چی عادت می‏کنه (مخصوصا به چیزهای خوب) ولی رفتار انسانی همیشه به دل می‏شینه.‏