آنجا برای هر چیزی مهیا بود

ژانویه 27, 2010 با saeidziaei

جناب صاحب عکس “آقای موسوی … خوردیم بهت رای دادیم” رو که دیگه همه می‏شناسن، حداقل در حد قیافه. نمی‏دونم مصاحبه‏ش رو خوندید یا نه ولی خیلی هم توصیه نمی‏کنم بخونید چون کل داستان سرکاریه همون‏طور که همه می‏دونن. با این وجود من با خوندن این تکه مصاحبه‏ش:‏

“رضائیان با اشاره به فضای نامتعارف ستاد نیاوران از اولین تناقضات ایجاد شده در خودش گفت و افزود: همه چیز آنجا روبراه بود، روابط دختر و پسر که خیلی آزاد بود. در ستاد همه به اسم کوچک خطاب می شدند. فضا یه طوری بود که آنجا برای هر چیزی مهیا بود!”‏

یاد این افتادم که تا حالا توی استرالیا کسی رو به اسم فامیل صدا نزدم و کسی هم به غیر از با اسم کوچک جور دیگه‏ای من رو خطاب نکرده. نکنه فضا یه جوری باشه که این‏جا برای هر چیزی مهیا باشه؟ پناه بر خدا.‏

البته بعدش یادم افتاد که خب ایران فرق می‏کنه. بعد یادم اومد که ایران یه شرکت خصوصی کار می‏کردم که از اسم کوچک استفاده می‏شد و بعضی همکارهای خانم هم حتی روسری‏هاشون خیلی وقت‏ها از سرشون می‏افتاد و فضا هم جوری نبود که برای چیزی مهیا باشه. بیش‏تر که فکر کردم یاد شرکت دولتی‏ای افتادم که یه مدت توش کار می‏کردم و همه فقط با اسم فامیل و با پیشوندهای آقای و خانم و دکتر و مهندس همدیگه رو صدا می‏زدن و اتفاقا یه جورایی خبرهایی که به ما می‏رسید انگار فضا برای یه چیزهایی مهیا بود. یادم هست که یه زمانی رئیس اون مجموعه تصمیم گرفت دیوارهای همه اتاق‏ها رو برداره و پارتیشن به جاش بذاره و دوربین‏های مدار بسته هم نصب کنه.غلط نکنم کار توی اتاق‏های دربسته به بدی اسم کوچک باشه. بل‏کم هم بدتر!‏

فیلم فارسی

ژانویه 21, 2010 با saeidziaei

در حالت عادی که تلویزیون خیلی طرف‏دار نداره توی خونه ما. به غیر از داریس که ویگلز می‏بینه البته. حالا نه که ژست روشن‏فکری باشه، می‏گم حتی اگه سریال آبکی هم بخوایم ببینیم با کامپیوتر می‏بینیم. اما در حالت‏ی که مهمان عزیز از ایران داشته باشه آدم یه کم قضیه فرق می‏کنه. به غیر از آشپزباشی فکر کنم ده دوازده تا از فیلم‏های چندسال اخیر ایران رو که خوشبختانه سعادت نداشتیم ببینیم رو دانلود کردیم و “از طریق تلویزیون” به اتفاق دیدیدم.‏ مهوع‏ترین‏ش یه فیلم‏ی بود به اسم مارال که یه زنی از بس مومن بود سر خودش هوو اورد بعد توش موند.  ناامیدکننده‏ترین‏ش هم فیلم “همیشه پای یک زن در میان است” بود که اولش که آدم اسم کمال تبریزی رو می‏بینه تا آخرش منتظره ببینه داستان چیه. آقا واقعن شرم‏آوره این سینما. تعطیل‏ش کنید بره دیگه.‏ سوپر استار! هه! امشب شب مهتابه! هه! به قول مرحوم همت‏آبادی حیف کوفت.‏

کشف حجاب

ژانویه 8, 2010 با saeidziaei

من حق می‏دم به کسانی که از ضربه توطئه احتمالی کشف حجاب بر پیکر جنبش سبز نگران هستند. اگه یه تعداد زن با آرم سبز بیان وسط شهر و کشف حجاب کنن، اون وقت بقیه کسانی که عضو جنبش سبز هستند باید چه موضع‏ی بگیرند؟ اگه بگن حق‏شون بوده که رودرروی اسلام (و در نتیجه دسته بزرگی از مردم ایران) قرار می‏گیرند. اگه بگن نه‏خیر اشتباه کردن، اون وقت جنبش تکه پاره می‏شه.‏

ولی من فکر می‏کنم داستان یه کم پیچیده‏تر باشه. به نظرم این قضیه که شدیدا امیدوارم به اجرا برسه یک امتحان بزرگ برای جنبش و در دید وسیع‏تر یک امتحان بزرگ برای مردم‏ی است که دم از آزادی و دموکراسی می‏زنند.‏ دموکراسی که قابل تزریق نیست. اولین شرط‏ش اینه که ما بتونیم به عقیده همدیگه احترام بگذاریم وبه دلیل آن‏که برخلاف خیلی از عقاید دیگه که می‏تونه پنهان باشه یا حداقل بارز نباشه، حجاب داشتن یا نداشتن در صورت وجود آزادی انتخاب عقیده فرد رو به وضوح به بقیه نشون می‏ده.درست مثل این‏که شما استقلالی باشید و لباس آبی هم بپوشید!! خب واضح‏ه که قتل‏تون واجب می‏شه. ولی اگه بتونید همزمان با پرسپولیسی هایی که لباس قرمز هم پوشیدن قدم بزنید و رفیق باشید و فوق‏ش کل‏کل کنید اون‏وقت می‏تونید بگید دموکراسی به دردتون و به دردشون می‏خوره.‏

از طرف دیگه به دلیل این‏که جنبش سبز حول یک عقیده یا یک داشته مشترک شکل نگرفته بلکه حول یک نتیجه یا خواسته مشترک ساخته شده، به نظرم مواجه شدن عملی با چنین چالش‏هایی برای مردم خیلی هم آموزنده است. این تمرین عملی احترام به عقاید شخصی بقیه است. کسانی که فریاد انزجار از دیکتاتوری سر می‏دن باید نشون بدن که خودشون برپاکننده یک دیکتاتوری بی‏حجاب‏ها یا یک دیکتاتوری باحجاب‏ها نیستن. و من مطمئن نیستم که این طور نباشه. به خاطر این‏که  ”ای خدا یه روزی برسه از تمام این درخت‏ها یکی یه آخوند دار بزنیم” به خاطر این‏که خیلی دیدم که یه ایرانی معتقد/بی‏اعتقاد چه راحت از صدمه فیزیکی به یک بی‏اعتقاد/معتقد  صحبت می‏کنه. به خاطر این‏که راحت می‏تونیم به خاطر اعتقاد از همدیگه متنفر باشیم.‏ با تمام این حرف‏ها فکر می‏کنم تا همین حالاش هم خیلی از این رفتارها و گفتارها تعدیل شده. به همین دلیل هم واقعا آرزو می‏کنم که هرکس طراح این”دسیسه” است پشیمون نشه تا مردم یه محک جدی بخورن که ببینن آیا آمادگی چیزی که درخواست می‏کنن رو دارند یا نه. یک حس‏ی به من می‏گه که جواب این سوال “بله” است.‏

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن

دسامبر 31, 2009 با saeidziaei

تویی  که صبح از باتوم  فرار می‏کنی هم شب با دیدن تصاویر مردم هیجان زده می‏شوی؟ یا این فقط از لذایذ غربت است؟ تو که صبح با گاز اشک آور می‏جنگی که راه گلویت را نبندد هم شب با دیدن خون هم وطن‏هایت راه گلویت بسته می‏شود؟ یا این فقط از محاسن غربت است؟ تو که صبح از سنگ دژخیمان، خونِ سرت مسیر اشک چشم‏ت را می دود هم شب با دیدن گل های پرپر خون گریه می‏کنی؟ یا این فقط از خصایص غربت است؟ تو که صبح سینه سپر تیر جلاد می‏کنی هم شب با دیدن پیکر غرقه در خون یک انسان دیگر به شهامت و شرف‏ش درود می‏فرستی و شرمنده می‏شوی که در کنج امنی آرمیده‏ای؟ یا این فقط از تجارب غربت است؟ تو که زیرپل‏حافظ را با تمام وجود تجربه کرده‏ای هم نمی‏توانی جلوی اشک‏ت را بگیری؟ یا این فقط از مصائب غربت است؟

نامه ای به آینده وحال

دسامبر 16, 2009 با saeidziaei

یه سی‏دی مجاز برامون از ایران اوردن حاوی بازخوانی آهنگ‏های قدیمی. فکر کنم اسم خواننده شیدا باشه. برای این‏که آلبوم مجوز بگیره مجبور شدن یه هم‏خوان مرد کنارش بذارن. البته صدای ایشان انقدر ضعیف است که به راحتی می‏شه از صدای خواننده اصلی لذت برد.‏ اصولا خیلی وقت‏ها صدای این آقا رو نمی‏شه شنید ولی خب دیگه اگه نباشه حرام است.‏

گفتم یه دو خط این‏جا بنویسم که آیندگان فکر نکنن همه به حماقت صحه می‏ذاشتن. اگه شما در مقطعی از تاریخ این نوشته رو می‏خونید که عصر ما در کتاب‏های تاریخ‏تون هست بدونید که هیچ هم ما به حماقت عادت نکرده بودیم . حرف‏ی هم اگه نمی‏زدیم واسه این بود که کارهای مهم‏تر داشتیم  وگرنه این چیزها خیلی تابلو بود که احمقانه‏س و ضمنا کسی هم تحریک نمی‏شد با صدای تک‏خوان زن.  حتی یکی دو نسل قبل از ما هم که ما خبر موثق ازش داریم کسی تحریک نمی‏شده. ‏

جدا من که هر وقت صدای این خواننده مرد رو در پس زمینه می‏شنوم یاد “وهن نظام” می‏افتم. لازم نیست که رئیس دولت کودتا جناب ا.ن. حرف بزنه که وهن نظام از توش در بیاد. همین کارا رو که می‏کنید کلی کار ا.ن رو راحت می‏کنید.‏

زن سبز- مرد سبز

دسامبر 9, 2009 با saeidziaei

تقدیم به اصولگرایان ارزشی-کودتاچی بابت انتشار عکس‏های مجید توکلی با لباس زنانه

چه اصراری دارید که حماقت و عقب‏مانده‏گی تان را فریاد کنید؟ چه پشت‏کاری دارید برای فهماندن این مسئله به بقیه که شما خواهران و مادرانتان را آدم حساب نمی‏کنید. که لباس زنانه برای‏تان توهین است. به ما چه که شما رسم داشتید دخترانتان را زنده‏به‏گور کنید و حالا بعد از چند صد سال پیشرفت به اینجا رسیده‏اید که زنده نگه‏شان می‏دارید و با تحقیر و توهین و محرومیت از حقوق ابتدایی ذره ذره به گورشان می‏کنید. زنان سبز را نمی‏بینید؟ نمی‏بینید که چه مردان‏ی آرزو می‏کنند که جای شیرزنان‏ی مثل ندا و ترانه بودند؟ این افکار پوسیده‏ را چرا در بوق می‏کنید؟‏

Movember

نوامبر 20, 2009 با saeidziaei

این همایون خان را خدا عمر با عزت بدهد که چندتا آدم مثل من باید سه چهار هفته بدویم که بتونیم به حجم کاری که ایشان در یک روز انجام می‏دهد برسیم.‏

برای “جمعه برای زندگی”

طبق یک سنت دیرینه، مثلا فکر کنید ده ساله- آخه مگه مورچه چیه که کله‏پاچه‏ش چی باشه، در ماه نوامبر سبیل می‏گذارند تا آگاهی در مورد سلامت مردان و به خصوص سرطان پروستات بالا بره. این سنت که از شهر ادلاید شروع شده به بعضی دیگر از کشورهای دنیا سرایت کرده.‏ دیگه آدمیزاده دیگه. دوست داره یه کاری باشه که با بقیه انجام بده. اگه هم یه جا از نظر تاریخی و مذهبی و ملی به اندازه کافی از این کارهای دور- هم- باشیم- خوش- بگذره وجود نداشته باشه، جدیدش رو ابداع می‏کنه. حالا مثلا سرطان روده بزرگ شاید خیلی خطرناک‏تر باشه ولی جذابیت سینه و پروستات رو نداره که یه سری آدم دورش جمع بشن خوش بگذره.‏ نمی‏دونم شاید هم حق دارن. من رو که البته می‏شناسید. همه‏ش دوست دارم ساز مخالف بزنم و عجیب آن ‏که شدیدا هم واسه دورهم بودن پایه‏ام.‏

خلاصه که در ماه نوامبر توی استرالیا آدم سیبیلو زیاد می‏بینید. شرکت ما یه سری آدم داره که اصولا نزده درحال عروسی پاتختی هستن چه برسه که مناسبت هم پیدا کنن.‏

تبلیغ جهت پیوستن به جنبش موومبر

طبیعی است که در این ماه در مورد ریش و سیبیل مکالمه زیاد می‏شنویم. هرچند در اصل قرار بوده در مورد سرطان پروستات بیش‏تر بشنویم ولی در مجموع صحبت‏ها در مورد اینه که سیبیل کی خنده‏دارتره و به کی میاد و به کی نمیاد. مسئول نیروانسانی شرکت ما هم جمعه هر هفته می‏آد و از کسانی که سبیل گذاشتن عکس می‏گیره بعد همه رو می‏ذاره توی یه ایمیل و برای کل شرکت می‏فرسته که خوراک این بحث‏های مفید کم نباشه. حالا عکس من رو هم ببینید که آگاهی‏تون در مورد سلامت مردان بالاتر بره.‏

در واقع قرار بود ترسناک‏تر بشویم، نشد

البته من خیلی جزئیات مناسک رو بلد نبودم. گویا باید روز اول نوامبر نیت کنی و سبیل رو بتراشی ولی من روز قبل‏ش اصلاح کرده بودم و نیت هم نکرده بودم ولی بعد که استفتاء کردم گفتن اشکال نداره.‏

Sanke !

نوامبر 15, 2009 با saeidziaei

امروز صبح رفته‏بودم آشغال‏ها رو بندازم توی سطل که چشم‏تون روز بد نبینه دیدم یک مار خوش‏خط‏وخال روی آشغال‏ها خوابیده. ضخامت‏ش تقریبا اندازه لوله داربست! رنگ‏ش ترکیب‏ی از رنگ‏های سفید و سیاه و البته من فقط اندازه یک وجب‏ش رو دیدم وگرنه فکر کنم سکته رو زده بودم.‏

گفتم شاید یه نفر مار رو کشته انداخته اون تو ولی اولا مار این‏جا چی‏کار می‏کنه ثانیا از کجا معلوم مرده باشه. نکنه بپره سر نفر بعدی که می‏ره سر سطل. عجب گیری افتادیم‏ها.‏

طبق یه قانون‏ی که من جایی نخوندم ولی زیاد شنیدم توی استرالیا شما حق ندارید اصولا حیوانات بزرگ‏تر از سوسک رو بکشید. باید زنگ بزنید آتش‏نشانی بیاد بگیردشون ببره باغ وحش یا هرجای دیگه که صلاح می‏دونه. خب ما هم که اصولا خفه در احترام به قانون زنگ زدم آتش‏نشانی. ‏

بعد از حدود ربع ساعت یه ماشین آتش‏نشانی در خونه‏مون بود. از اون بزرگ‏هاش. ‏پنج شش نفر از ماشین پیاده شدن یه کیسه بزرگ هم دست یکی‏شون بود که فکر کنم یه دونه پایتون هم راحت توش جا می‏شد. یکی‏شون گفت کجاس. گفتم مواظب باشید همون سطل اول. یه نفرشون سطل رو اورد وسط حیاط درحالی که درش رو محکم گرفته بود که ماره فرار نکنه. بعد رو کرد به من و گفت یادت هست چه رنگی بود. گفتم سفید و سیاه و اینا. گفت پس هیچی مشکل نداره. در سطل رو باز کرد و همه باهم یه نگاه تو انداختن و بعد به من که چندمتر عقب‏تر ایستاده بودم و هاهاها  مارمولک‏ه !!‏

هیچی دیگه از من ابراز شرمندگی و معذرت‏خواهی و از اونا که اشکال نداره پیش می‏آد. گفتن اینا خطر که ندارن هیچ خیلی هم مفید هستن. ‏

با همه این حرف‏ها اگه بازهم چنین موجودی ببینم زنگ می‏زنم آتش‏نشانی. شما این‏جا و این‏جا رو ببینید بعد بگید من حق دارم یا نه.‏

آخر خوش‏شانس‏ی

نوامبر 5, 2009 با saeidziaei

یه چند وقت پیش داشتم موقع رانندگی با موبایل صحبت می‏کردم به خاطر همین (عذر بدتر از گناه) یه چراغ قرمز رو رد کردم. نه که فکر کنید اصولا آدم قانون شکن‏ی هستم. پیش اومد دیگه. حالا عذاب وجدان‏ش به کنار، همه‏ش به فکر جریمه سنگین دویست سی‏صد دلاری و بدتر از اون امتیازهایی که از گواهی‏نامه‏ام کم می‏شه بودم. ‏

گفتم ایشالا که دوربین نداشته. بعد رفتم لیست دوربین‏ها رو نگاه کردم دیدم ای دل غافل این چهارراه‏ی که در مسیر هر روز من هست دوربین داشته و من تا حالا متوجه نشده بودم. بعد گفتم ایشالا دوربین‏ش اون سمت‏ی که من رد کردم نبوده. بالاخره چهار طرف وجود داره توی یک چهارراه دیگه. بعد رفتم از توی گوگل مپ دیدم که نه‏خیر دقیقا هم پشت سر من بوده دوربین….‏

خلاصه که قصه کوتاه کنم تا چند روز با ترس و لرز می‏رفتم سر صندوق پست  اما خبری از نامه جریمه نبود بعدش هم دیگه یادم رفت کل موضوع رو. ام‏روز توی راه که داشتم به سمت شرکت می‏اومدم دیدم  دو نفر دارن اون دوربین رو تعمیر می‏کنن.‏

 

غرب‏زده‏گی 2

اکتبر 25, 2009 با saeidziaei

من این عزای عمومی‏مان را نمی‏فهمم. نه عزای عمومی که عرف بقیه ملل است که به خاطر مصیبت‏ی که گریبان‏گیر جمع زیادی شده و لاجرم بقیه ناراحت‏اند و عزادار. بل‏که آن عزایی که ما ول‏کن‏اش نیستیم. سال پشت سال زنده نگه‏ش می‏داریم و خود را محزون و پریشان می‏کنیم در ظاهر و در باطن هم غمگین می‏شویم لابد حتی اگرسعی کنیم تنها تظاهر باشد.‏

من مثلا این شوک اقتصادی به بازار را نمی‏فهمم که محرم و صفر است و عروسی و شادی و خرید تعطیل است  وحتما زندگی هم. این چه پاس‏داشت‏ی است و چه تقدیری است از چه چیزی؟ و مثلا نمی‏شد آیا جور دیگری یاد قهرمان آن قصه را زنده‏نگه‏داشت به‏جز با گریه و لابه؟‏

این اگر بیماری فرهنگی نیست پس چیست؟ چیزی که نه پایه شرعی دارد و نه پایه عقلی و نه هیچ توجیه دیگری. من نمی‏دانم که ما میراث دار صفوی‏ها هستیم یا هنوز داریم تاوان حزن دائمی آغامحمدخان‏قاجار را می‏دهیم که هرجا می‏رفت بساط نوحه و گریه و زاری به‏پا می‏کرد. اصلا برای من مهم نیست این رسم از کجا آمده که عزا باید زنده بماند و زندگی باید به پای‏اش قربانی شود. از هرجا آمده مزخرف است و مهمل. مخرب است و بی‏هوده.‏

بعد می‏بینی یک عده برای رحلت پیغمبرشان جشن می‏گیرند که چه خوب که او به خدا پیوست و شیرینی می‏خورند و زنده‏تر از بقیه روزهایند و ما باید برای هر کسی که از دست می‏دهیم یک روز از تقویم‏مان را هم از دست بدهیم.‏ می‏بینی آن عده یک روز درست کرده‏اند برای جنگ‏ی که بیش‏ترین تلفات را در آن داده‏اند و باز هم به جای ناله قهرمان‏های زنده آن جنگ یا بازمانده‏گان رفته‏گان‏شان مدال بر سینه می‏زنند و در خیابان‏های شهر با افتخار قدم می‏زنند و اعلام می‏کنند که ما زنده‏ایم. آن روز را هم اگر تعطیل می‏کنند برای شادی می‏کنند. مراکز خرید هم بعدازظهر باز می‏کنند که زندگی از جریان نی‏افتد.‏

بعد با خودت فکر می‏کنی که تو پانزده خرداد به دنیا آمدی که چند سال بعدش (یا قبل‏اش چه فرق می‏کند) چند نفر مرده‏اند و عزای عمومی شده و تولد تو و بقیه کسانی که آن روز (وخیلی روزهای دیگر) به دنیا آمده‏اند از تقویم حذف شده و می‏پرسی چرا. نه که مشکل‏ت جشن تولد باشد که تو جزئی از نسل‏ی هستی که شادی‏شان دزدیده‏شده یک‏جا. بعد به فکر آن فروشنده لوازم سفره عقد می‏افتی که به خاطر چندتا از این روزهای گم شده اجاره‏اش عقب می‏افتد. و در خیال‏ات می‏روی به روزهای دیگری که خراب می‏شوند چون قبل و بعد از آن روزهای گم شده اند. و هیچ‏وقت هم یادت نمی‏ماند که آن‏ها که مرده‏اند روز پانزده خرداد به خاطر چی مرده‏اند و فکر می‏کنی اگر در یکی از جشن تولدهای هرگز نداشته‏ات یک دقیقه سکوت کرده‏بودی شاید یادت می‏ماند. و غرب‏زده می‏شوی به همین راحتی